تبليغاتX
توهمانی که می اندیشی . بیاخودتوبنویس
خوش اومدین .به محض ورود یه قلم بردارهرچی به ذهنت رسیدبنویس

غصه نخور اي دل بي كسم47.gif

 

گريه نكن گلم همه كسم

 

رسم دنيا بي وفاييه 67.gif

 

دلكم

 

دلكم47.gif

 

دلكم

 

دل من بغضتوبشكن

 

غريبه گي نكن با من 43.gif

 

ببارمث ابربهاردلکم

 

اوني كه دلتوشكسته 47.gif

 

 خدا جوابشو ميده 49.gif79.gif

 

ببار مث ابر بهار دلكم 54.gif

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 4:32  توسط مهین | 
لاله دخترزیباوشیرین زبانی بودکه تازه سه سال ازعمرکوتاه خودرا پشت سرنهاده بود . موهای سیاه و بلندی که تازیرشانه اش می رسید باچشم و ابروسیاه که به زیبایش صدچندان افزوده بود و بینی کوچکی که مانندبینی زیبای عروسکش به چشم می خورد و لب و دهان نسبتاخوبی داشت .

دریک بعدازظهرگرم تابستانی روی تخت خواب کوچک خود زیربادخنک کولرخوابیده بود .

وقتی چشمان شبرنگ خودرابربیداری گشود خودرا تنهادراتاق یافت . به خوبی یادش بودکه وقتی میخواست بخوابدمادرش اورا درآغوش گرفته و خوابانده بود پس چطورروی تخت خواب خودرا دید . این سوالی بودکه ذهن کوچکش را به خودمشغول کرده بود .

باچشمان گریان ازتخت پایین آمد . ازدست مادردلخورشده بود . همین که ازتخت پایین آمددرست روی عروسک سخن گویش که کنارتخت افتاده بود افتاد . صدای گریه عروسک دل کوچکش را سوزاند . لباس خودرا بالا زد عروسک را توی آغوش خودخواباندوسینه ی خودرا به دهان او نزدیک کرد .

خمیازه ای کشیدو به صورت عروسک که موهای طلایی و چشمان آبی رنگ داشت خیره شده بود .

شیردادن خیالی نیزحوصله اش راسربرد و دلش برای آغوش مادرپرمی زد .

عروسک را گوشه ای نهاد و زیرلب به اوقول داد خیلی زود نزداو برمی گردد .

ازاتاق خارج شد . گشتی توی خانه زد خبری ازمادرش نبود . تمام اتاق و آشپزخانه حتی حمام و توالت را نیزسرک کشید اما ....

کنار مبلمان آمد کنترل تلویزیون روی گل میز مبلها گذاشته بودند سراسیمه نزدآن آمدوبالبخند آنرابلندکردبه این امیدکه مادرزیرآن پنهان شده است .

باناامیدی کنترل را سرجایش گذاشت .

خم شد و همچنان که صورتش غرق اشک بود زیرمبلهارا نگاه می کرد .

فکری به ذهنش رسید باعجله واردآشپزخانه شد . کابینتهاراباز می کرد و حتی درون قابلمه هارا هم می نگریست به امیددیدن و لمس کردن آغوش پرمهرمادر .

اماخبری نبود . خسته شد به اتاق پذیرایی برگشت . مقابل میزتلویزیون ایستادکه عکس پدرومادرش روی آن به چشم می خورد . درآن لحظه که لبخندرابرلب پدرومادرش می دید باتمام وجود خواهان آغوش آنهابود .

چشمش به تلویزیون افتاد . آنرا روشن کرد . برای یک لحظه یادش رفت دنبال چیست .

به تماشای کارتون موردعلاقه اش نشست . به حرکات موش و گربه که درتعقیب و گریزهم بودند می خندید .

یک باره صورت مادرش را زیردندانهای گربه که درپی موش می دوید دید . ترس تمام وجودش رافرا گرفت . باعجله کنترل رابرداشت و تلویزیون را خاموش کرد و باتمام توان مادرش رافریاد زد .

توی اتاق می دوید مادرراصدا می زد . اشک تمام صورتش راگرفته بود . سرش گیج می رفت تندتندنفس می زد .نای دویدن نداشت و آرام روی زمین افتادوچشمان خسته و گریان خودرا بست .

به خواب سنگینی رفت . توی خواب نیزدرپی آغوش گرم و امن مادرمی گشت که یک باره اوراتوی اتاق دید به سویش دوید و خودرا آغوش مادرانداخت و صورت اورا می بوسید .

توی خواب و بیداری آغوش مادر را حس کرد وقتی بیدارشد خودرادرآغوش مادر دید که برگونه ی او بوسه می زد .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 18:38  توسط مهین | 

 

شاید تاحالا دیده باشین که طرف خیلی خودشو تحویل میگیره که مثلا آدم

روشنفکریه و پابه پای قانون مدرنیته جلو می ره اما ...آقا با یه خانوم توی

 اینترنت آشنا میشه بعد از مدتی چت و تلفنی صحبت کردن و ملاقات

حضوری تصمیم میگیره که باهاش ازدواج کنه و می دونه که این خانوم

بیشترویژه گی هایی که این ازهمسرآینده اش انتظار داره رو داره امایه باره

ذهنش میره سمت اندیشه های کفک زده و پوسیده ی گذشته که بابا این

دخترو تو اینترنت پیدا کردی چه می دونی پدرش کیه مادرش کیه خودش

کیه ؟ ای بابا اما اگه یه دختر رو توی خیابون یا پارک یا... دید و باهم

دوست شدن فکرمیکنه ازدواج با اون منطقی تره . چه فرقی می کنه ؟ اینکه

 توی اینترنت بوده هم انسانه . حالا چون تواینترنت آشنا شدین باآدمهای

دیگه فرق داره؟

بابا یه کم از اروپایها یاد بگیرین . این چیزا دیگه براشون پیش پا افتاده است .

البته من نمی گم همه ی پسرو دخترهای ایرانی اینطورین . ولی

 بیشترپسرها همچین اندیشه ای دارن .

خب با طرف چت می کنی اگه تفکر و اندیشه برات مهم باشه که بعداز

شناخت تفکرش و سپس ملاقات حضوری و شناخت خانواده بعد از صحبتها

و ایده های هم در مورد زندگی آینده برو خواستگاری و تموم .

دیگه چرا به ذهنیتی که مال پدربزرگ و مادربزرگاست برمی گردی . می

دونی توچه عصری هستیم و این عصر یعنی چی ؟ با زندگی پادشاهای

قدیم مقایسه کن خواهی دید که زندگی تو که یه انسان معمولی هستی

خیلی زیباتر و راحت تراز زندگی گذشته ی اون پادشاه هست . پس پابه

پای دنیا رشد کن .

نظرت چیه ؟ بنویس هرچی هست بنویس .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 1:49  توسط مهین | 
توی فرهنگ اسلام هر زن شوهر داری به همسرش خیانت کنه  باید سنگ

سار بشه .

اما برای برادران مسلمان اشکالی ندارد . می توانن هرچقدر زن بخواهند صیغه کنند برادر .

خب دیگه این سنت یه مشت عرب وحشی هستش که گریبان گیر مملکت در به در شده ی ما هم شده

 حتما دیدین یه مرد متاهل توخیابون تا یه خانم زیبا رو می بینه چشاش

 میشه  ۴ چشم و  تمام

هیکل اون زن رو  برانداز میکنه و باهاش رابطه برقرار می کنه .

اما وای به حاله یه زن بدبخت مادر مرده ی شوهر دار اگه به یه مرد غریبه

 نگاه کنه همچین ...

باباجون یا این حکم مسخره و وحشیانه ی سنگ سار رو واسه مرد ها هم

بذارین یا به طور کل بردارین

 من نمی گم زنی که به شوهرش خیانت میکنه کار خوبی میکنه اما  نباید

 سنگ سار بشه اون یه انسانه و انسان هم که اشتباه می کنه گاهی

باید بهش فرصت داد باید بخشیدش همین طور که زنهای بدبخت  می بینن

 شوهراشون چه غلطی می کنن و چه .. می خورن  اما می بخشن .

اگه زنت این کارو کرده مث قانون کشورهای دیگه طلاقش بده . آخه وحشی

 مگه تو هم به زنت خیانت نمی کنی چرا نباید تو سنگ سار بشی ؟ هان ؟

 چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حالا قبول دارین حقوق زنان ایران هم مث زنان افغان و عربستانه ؟

وای . وای خدای من ایران باستان چه فرهنگ زیبا و عادلانه ای داشت که

 حالا این عربای بی همه چیزخار و خنده زارش کردن . آدم باش ای مردی

که خودت کثیفترین هستی اما حاضر نیستی از خطای زنت بگذری چی

میشه اگه وقتی بهت خیانت میکنه یا بهش فرصت بده و ببین اشکال کار

کجا بوده که زنت سمت مرد غریبه رفته  خودتو جای اون بذار ببین اگه تو  با

 یه زن می رفتی اونم میگفت باید  سنگ سار بشی ؟

اگه نمی تونی ببخشیش هم طلاقش بده حداقل طلاق بدونه مهریه و خلاص .

راستی  سال جدید هم مبارک .  درضمن ببخشید که با این لحن تند و

بی ادبانه به ادبیات هم جسارت کردم ولی اگر شما هم  اشکهای

کودکی که مادرش سنگ سار شد رو می دیدید حال خوبی نداشتید . من

سعی کردم ادبیاتی ننویسم عامیانه می نویسیم .

بیشتر سوژه هامو خوانندگان عزیزم بهم میدن . سنگ سار زن رو هم یکی

 از خواننده های محترم که خواهرش تو بی عدالتی قانون ایران سنگ سار

شد بهم داد .

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 1:12  توسط مهین | 
 

درود . خوبی  آقا یا خانوم خدا ؟ حتما خوبی دیگه

وقتی ازشیطان و فرشته ها  لذت بردی و اذیتشون کردی اوناهم هی جلوت خم و راست می شدن توهم خوش به حالت شد . چقدرمغروری تو بابا .فرشته ها

کم جلوت خم و راست می شدن و می پرستیدنت انسانو آفریدی بیشتر

مورد ستایش قرار بگیری؟ کمبود محبت داری ؟ یا دچار خود کم بینی شدی

و دوست داری بزرگ جلو کنی ؟ که آدما بپرستنت ؟

حوصله ات سر رفت اومدی انسانو خلق کردی به حرفت گوش نداد دلش

سیبی که خودت آفریده بودی رو خواست خورد چیه مگه دنیا به آخرت رسید

 ؟ داشتی امتحانش میکردی ؟ خب که چی؟ مگه مردم بیکارن که بازیچه ی

 سرگرمی تو بشن . یه چیزی سر راهشون می ذاری میگی اگه بری

 سمت این گناه کارمیشی .خب اگه کارهای بد چیزی خوبی نیست چرا

خلقش کردی . کارهای بد رو خلق کردی به انسان هم قدرت انجام همه

 کاردادی وقتی اون کاره بد رو میکنه مجازاتش میکنی . خیلی مسخره است

 تا حالا بهش فکرکردی؟ ( البته دارم به زبان مردم مذهبی که این مزخرفاتو

 باوردارن باهات حرف می زنم شاید هم این افسانه ها حرفای تو نباشه تا

آخرش گوش کن )    منو آوردی اینجا که چی

منم مث بعضیا بهت میگم خدا . نمی دونم وجود داری یا اینکه خودت

 هم تو ۲۰ سالگی وقتی عاشق یکی از فرشته های تپل و مپل شده بودی

جونمرگ شدی و خیری از جونیت ندیدی ؟

شاید هم یه شب به خونه ات میون ستاره ها دعوتش کردی و از بوسه های

آتشینش لذت بردی .

نمی دونم ........

حالا بگذریم بگوبینم چرا آدمو آفریدی ؟ خودت هم نمی دونی دلیلش چی

بوده آره ؟   به قول استاد آوردی حیرونم کنی که چی بشه ؟ گفتی

بزرگ شوبزرگ شدم گفتی بیندیش . اندیشیدم میخوام بدونم چرا این کارو

کردی؟چرا به من قدرت اندیشیدن قدرت یافتن قدرت کشتن قدرت ..........

دادی؟چرا آزرو بهم دادی ؟ آرزوهایی که نمی تونم بهشون برسم فقط

ازدور نگاشون می کنم و غصه می خورم . توگناه کاری چون منو آوردی

 اینجا اسیر کردی . توخونخواری چون به من قدرت کشتن دادی . تو بی

سوادی چون نمی دونستی انسان روزی به جایی می رسه که حتی خودت

 هم جلوش کم میاری . دادگاه رسمی است لطفا سکوت کنید . مسخره

بازی درنیارین . خدا متهم است و باید پاسخگو باشه به شما هم ربطی

نداره بی خودی وکیل مدافع نشین خودش می دونه و این دادگاه و من که

قاضی پرونده هستم . اگه دوست داشته باشه منو اعدام یا به حبص ابد

محکوم میکنه البته اگر قدرتشو داشته باشه چون اینجا قاضی ست که حرف

 حقومی زنه  شما هم بیخودی با افکار احمقانه اتون به من آدرس بهشتو

 ندین برو به فکر خودت باش . کلاه خودتو بگیر باد نبره . اوکی؟ برو سرجات

 بشین حرف زیادی هم نزن  خوب آهای خدا باتوام خیلی مسخره است

 قبول کن مسخره است  اومدم کودک بودم نوجوون شدم نوجوون بودم

جوون شدم حالا هم باید تشکیل خونواده بدم بعدش هم پیر بشم بعدش

 هم بمیرم . که چی ؟ یعنی کار تو همینه که آدمو خلق کنی بعد

چهارچشمی نگاش کنی که چه کارکنه چیکارنکنه؟ خوب خودت قدرت اون

کارهای بدروبهش دادی . یعنی کارتو امتحان کردن انسانه؟ که چی ؟

آخرش که چی ؟ مگه انسان بدبخت بازیچه است که خودت قدرت بهش

 دادی اونم واسه اینکه به آرزوهاش برسه کاربد کنه بعد هم تو ......... آره

حق باتوست . بعضیا به جای توحرف زدن . آخی خودت هم تو جهنمی الان

عجب . چرا عاقل کندکاری که باز آرد پشیمانی؟ خیله خوب کاراصلی

و درستی که الان در دست داری چیه ؟

خدا : ( با شرمساری ) : همه اونایی که گفتی دروغه . مگه من بیکارم

آدمارو امتحان کنم؟ من خیلی وقته مردم . دیگه وجود خارجی ندارم .

باید اعتراف کنم خودم هم سر در نمیارم معنی این دنیا چیه و عاقبتش چی

میشه . به جان مادرم من بی گناهم خودم هم پراز سوالهای بی جوابم .

به قول استاد : میزی برای کار

کاری برای تخت

تختی برای خواب

خوابی برای جان

جانی برای مرگ

مرگی برای یاد

یادی برای سنگ

این بود زندگی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خودم هم نمی دونم چیکارباید کرد.

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 19:15  توسط مهین | 
تا حالا دیدین یه نویسنده راه بیفته دنبال مخاطبش توضیح بده چه منظوری داره ؟

عزیزم من می نویسم . وظیفه ی یه نویسنده چیه ؟ غیر از اینکه به جای همه ی موجودات زنده و حتی

اشیاء حرف بزنه . احساس کنه . درک کنه ؟ درسته ؟

این مطالبی که می نویسم ا گه با دقت بخونید می بینید که از تمام دردها میگم اکثر دردهایی که

توی جامعه می بینم . پس زود قضاوت نکنید و نگین اینا زندگی خودته .

من توی عشق شکست نخوردم خوشبختانه . یه بار فکرمی کردم عاشق شدم

طرف هم خیلیییییییییییی دوستم داشت و باعث جدایمون خودم بودم نه اون .

چون دیدم توی زندگی مشترک عشق کافی نیست .

ما فقط عاشق بودیم همین ............. اون بچه تر ازاون بود که بخواد شوهر من بشه

منم سنگ دل نبودم اما آینده رو درنظر گرفتم و باهم به چندمشاوره ازدواج مراجعه کردیم

بعد هم بااینکه سخت بود ازهم جدا شدیم . مدتی منو مقصر می دونست اما بعدکه تو تنهایی

فکراشو کرد دید حق بامنه . پس زود قضاوت نکنین . من توی عشق شکست نخوردم و میگم

عشق یه افسانه است . عاشقی دروغه بااینکه خودم فکرمی کردم عاشقم اما دروغه

حالا هی بگین عشق قلب احساس همه اش دروغه . فقط عشق مادر و فرزند واقعی هستش و بس

حالا مطلب پایین رو بخون .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 16:3  توسط مهین | 
 

سلام عزیزم .  حتما تا آخر نامه رو بخون اما گریه نکن . خواستی

هم گریه کن

گفتم یه نامه برات بنویسم شاید دلت برام سوخت و زودتراومدی پیشم .

تو خیلی منو دوست داری . احساست پاکه .

وقتی بغلم میکنی از تپش قلبت می فهمم که عشقت هوس نیست

ومن درست همون لحظه دوباره و دوباره عاشقت می شم .

می دونم من واسه تو مث یه دوست هستم که همجنس توست .

یعنی توی هوس دوستم نداری . یعنی هم آغوشی رو از روی عشق

عشق دوست داری نه هوس .

دیشب یادته بغلم کردی   و مدت زیادی فقط به صدای قلبم گوش دادی

بعدش سرتو آوردی جلو آهسته زیر گوشم گفتی دوستت دارم خره ....

منم بهت گفتم عزیزم من همین لحظه رو دوست دارم

میخوام واسه مدتی که پیشم هستی از تمام غمها دور باشم

واسه چندلحظه هم که شده فراموش کنم که توی افریقا همین لحظه

درست همین لحظه چندکودک و چندهزار زن حامله از گرسنگی حتی

نای راه رفتنو ندارن .   میخوام واسه چندلحظه فراموش کنم چندتا 

کودک توی بم در آرزوی دست نوازش مادرانه و پدرانه ای هستن .

فراموش کنم که چندتا عروس توی بم درست شب عروسی و

شب زفاف عشقشون جلوی چشماشون زیر آوار خفه شد .

میخوام فراموش کنم گدای سرکوچه که فلج   هم هست روزها

باچه زجری خودشو روی زمین می کشه که سرکوچه بیاد بیشنه

تا مردمی که خوشحال و ناراحت . مست و هوشیار از کنارش می گذرن

یه پولی تو کاسه اش بذارن تا یه چیزی بخره بخوره از گرسنگی  

تلف نشه .

میخوام یادم بره چندتا زن بیوه که بچه هاش تو دستش گرسنه و بی خانمان

هستن و برای مخارج زندگیش هم آغوشی با هرمردی رو به ناچار می پذیره

و دلش واسه یه عشق پاک لک زده .............

همه ی اینا رو میخوام واسه چندلحظه هم که شده از یاد ببرم و توی

آغوش امن تو عاشقی کنم . زندگی کنم . بخندم گریه کنم

برقصم شعر بگم شعربشم .........

آره عزیزم دوستت دارم چون عشقت پاکه هوس نیست .

این نامه رو می نویسم و مث همیشه کامل که شد یه بار خودم میخونمش

بعد تکه پاره اش می کنم و می فرستمش بره خونه ی سطل زباله  

تا یادم نره تو وجود خارجی نداری چون فقط توی قلب و ذهن من

وجود داری و بس .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 21:31  توسط مهین | 
خانواده ای که در چنگال فقر اسیر بودند کودکی داشتندکه از پس مخارج او

برنمی آمدند . پدر آرزو داشت می توانست فرزندش را آنگونه که باید تامین

کند . اما .....

ناچارشدند و کودک را به خانواده ای که وضع مالی نسبتا خوبی داشتند سپردند .
آن خانواده پسربچه ی بی پناه را پذیرفتند . کودک روزبه روز به مهربانی آن

 زن و مرد علاقه مند می شد . تا اینکه پس ازپنج سال پدرخوانده تصادف

می کند و پسربچه بار دیگر ازداشتن پدر محروم می شود .

مادرخوانده باقلبی شکسته برای تامین مخارج به خیاطی که زمان حیات

همسرش برای تفریح به آن می پرداخت مشغول می شود و ازآنرا ازپس

 اندکی ازمخارج دوفرزندش برمی آمد .

پدرواقعی کودک نیز درطول این ۵ سال توانست سرمایه ی اندکی برای خود

 دست و پاکند و یک شیرینی پزی کوچک راه اندازی کند .

یک روز پسرش که پنج سال ازآنها دورشده بود توی محله بابچه ها بازی

میکرد که از گرسنگی سمت شیرینی فروشی پدر واقعی اش رفت تا از او شیرینی بگیرد .

پدرکه لبهای خشک پسررا دید و غم گرسنگی را درچشمانش خواند

چندنمونه قنادی به او داد . کودک از خوشحالی درپوست خود نمی گنجید .

ازشیرینی فروشی خارج شد و کناردوستانش می رود و باهم شیرینی ها را میل کردند .

روز دیگر کودک همراه یکی از دوستانش با همان حال زار نزد پدر آمد . پدرکه

 دید اگر باردیگربه او محبت کند تمام کودکان گرسنه محل را به آنجا خواهد

آورد با پرخاشگری آنهارا از محل کسب خویش دورکرد . 

مادرخوانده تمام تلاش خودرا در خیاطی به کارمی گرفت تا مخارج خود و

فرزندانش را تامین کند . اما دراین عصرماشینی همه لباس آماده می خریدند

 و به ندرت نزداو برای خیاطی می رفتند .

درآمد اندکش صرف اجاره خانه و مخارج دیگر می شد .

کودک هرروز باشکم گرسنه ساعتها مقابل شیرینی فروشی می نشست و

 به شیرینی هایی که چشم اورا نوازش می داد چشم می دوخت .

دریک روزبارانی که کودک از گرسنگی نای برخواستن نداشت . مادر بامقدار

 پولی که داشت اورا نزد دکتربرد . دکتر گفت این کودک باید بستری شود

زیرا از گرسنگی معده اش در وضعیت بدی به سر می برد . اما با کدام پول ؟

مادر که خود نیز گرسنه و خسته بود کودک را به خانه آورد . سه روز دربالین

کودک اشک ریخت تا اینکه کودک گرسنه و بی سرپناه چشم از دنیا فرو بست .

مادر و چندتن از همسایه ها برای خاکسپاری کودک راهی شدند . از مقابل

 شیرینی فروشی پدر کودک می گذشتند . پدرمقابل شیرینی فروشی

ایستاده بود و بامشتری بحث می کرد که چشمش به مادر خوانده ی

فرزندش افتاد . مادر می گریست و به پدرکودک خیره شد و باچشمان غمبار

 به راه خود ادامه داد .

پدر نزد برادر خوانده ی فرزندش رفت و گفت این زن مادر توست ؟ این جنازه

 ی کیست ؟

برادرخوانده اشک ریزان گفت : این برادر من است . او خیلی شیرینی

دوست داشت و هرروز مقابل شیرینی فروشی شما می آمد تا شما ....

پدر باچشمانی متعجب و غم انگیز باجماعت برای خاکسپاری فرزندش

راهی شد .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 2:11  توسط مهین | 
 

مهرداد یه پسر جوون و زیباوخوش هیکل بودکه دوست  نداشت مث پسرهای دیگه فقط تو فکر دختربازی باشه وبه نویسندگی علاقه ی شدیدی داشت . اما نمی دونست چطور بنویسه ؟

یه روز روی نیمکتی توی پارک محلشون نشسته بود . توی افکارخودش غرق بود .  

داشت به ذهنش فشار می آورد که چی بنویسه . اعصابش بهم ریخته بود که این نویسنده ها چیکارمی کنن . چطور می نویسن . چطور شخصیت خلق می کنن چطور ....؟؟؟

در این لحظه یه مرد قدبلند  باچهره ای معمولی و کله ی تخم مرغی که مضحکش کرده بود و ۳۸ ساله به نظر می رسید کنارش اومدو سلام کرد .

مهردادبا بی حوصلگی جواب داد .

مرد گفت : انگاربی حوصله هستین .

مهرداد که منتظر همچین لحظه ای بود تا باکسی درد دل کنه . جریانو تعریف کرد که دوست داره نویسنده بشه اما نمی دونه چطور شروع کنه .

مرد خندید گفت :  منم نویسنده ام . روزهای اول مشکل تو رو داشتم .

با این حرف نیش مهرداد تا بنا گوش باز شد .

اه چه خوب . خیلی خوشحالم . میشه به من کمک کنید  چطور بنویسم ؟

مرد خندید و گفت  : تو کارت چیه ؟ بیشتر چه موقع ها آدمهارو میبینی . ؟

مهرداد : من کارمند بانکم همین بانک روبه روی پارک .

مرد :  خب دوست من شخصیتهای زیادی رو هر روز می بینی .  روزی چندتا آدم میاد تو بانک  می تونی درمورد همونا بنویسی .

مهرداد : خیلی زیاد  و بیشتر صبحها میان دم ظهر خلوته . فقط یکی از اهالی محل که اسمش غلامه

دم ظهر میاد . آدم عجیبه . یه میوه فروشی بزرگ داره . هرروز با لباس کهنه و سروضع بهم ریخته ای که تو مغازه اش داره میاد سود فروششو به حساب می ذاره . جالبتراینجاست که با اون سرو وضع

دزدها گول میخورن و فکرنمی کنن آدم پولداری باشه و بین راه  پولاشو نمی زنن .

مرد خندید و گفت  : خب خیلی خوبه همین بهترین سوژه است بنویس .

فردای اون روز که مهرداد تو فکر این بود که چطور قصه  ی غلامو شروع کنه یه سروصدایی بلندشد .

باکنجکاوی علتو پرسید . همکارش گفت غلام داشت می اومده بانک تو راه پولاشو زدن .

مهرداد با تعجب گفت : مگه ممکنه کی اینکارو کرده دزدو گرفتن ؟ فهمیدن چه شکلی بوده ؟

همکارش جواب داد نه با پولا فرار کردخیلی زرنگ بود بااون قد بلند و چهره ی معمولی و کله ی تخم مرغی ......

 

فریدجان اینم سوژه ای که به من دادی .امیدوارم راضی باشی . همون طورکه گفتی نوشتم امابه سلیقه ی خودم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 2:40  توسط مهین | 
 

سلام دوستان عزیزم . مطلب جدید نمی ذارم تا مطالب قدیمی رو هم بخونید . بعضیا میان فقط مطالب جدید رو میخونن و آره دیگه .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 23:19  توسط مهین | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
می دونی آدمهایی که بیدار میشن زندگی سختی خواهند داشت . آخه وقتی خوابن خیلی خوشبختن چون خیلی چیزا رو نمی بینن و یا میبینن اما درک نمی کنن. اما آخ وقتی بیدار میشی و میبینی چقدر عقب موندی . چه حالی پیدا میکنی . می دونم خیلی سخته واقعا تحملش سخته .
کاش خواب می موندم . اونوقت چشمام بسته بود و زخمهایی که گوشت و استخوان آدمها رو میخوره نمی دیدم .....

نوشته های پیشین
هفته سوم مرداد 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته دوم فروردین 1387
هفته اوّل فروردین 1387
هفته اوّل اسفند 1386
هفته چهارم بهمن 1386
هفته سوم بهمن 1386
هفته چهارم دی 1386
هفته سوم دی 1386
هفته دوم دی 1386
هفته اوّل دی 1386
پیوندها
پيشي فسقلي
سایت فروغ فرخزاد
وب سایت حسین پناهی
کافی نت گوگل . بامطالب جالب روز
جوابهای بی سوال
دخترناز
نویسنده ای روشنفکر
من در کلوب
آهنگ زندگی
مقاله های فلسفی ( دوست داری فیلسوف بشی ؟ )
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM